تبليغاتX
مترجم تلخ ترین سکوت
 

به اینان که خود را بهترین میدانند بگویید صدای قهقهه از بالا دستهاست

انان به افکار اینان میخندند

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 12:8  توسط سالوش  | 

 

زندگی پرده های نمایشنامه ایست با پایانی مبهم

و برای درک پایان ناگزیر به تماشای پرده های آن یکی پس از دیگری هستیم که در کنار هم معنا و مفهوم پیدا خواهند کرد

و مرگ تجلی زیبا ترین پرده و رهایی از زندانیست به اسم زندگی

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 13:5  توسط سالوش  | 

 

 

وقتی به یاد گذشته ها سرشک غم و حسرت گونه هایت را جولانگا سرسره بازی کودکانه خویش قرار میدهد

و گاه و بی گاه آه سردی از درون گر گرفته ات بر می آید

و دیدگانت به دور دستها خیره می شود

و آرزو های به دل مانده را مرور میکنی

و خاطرات خوش کودکی در ذهنت تداعی میشود ..."

چاره ی کار چیست ؟

! جز سکوت و فراموشی ؟!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:29  توسط سالوش  | 

 

گیریم که سلام ...

به فرض که حالت را بپرسم ... سراغت را بگیرم ...

یا باز هم برایت شعر بگویم ...

و قابت کنم بر دیوار تنهاییم ...

چه فرقی میکند ؟؟؟

وقتی آن گونه هستی که نباید باشی !! ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:1  توسط سالوش  | 

 

نفسم ...

هر چه بیهوده مرا کشت بسم بود ... بسم !...

نفس بی کسم ای زنده دلان قطع کنید ...

سینه ام چاک کنید !

این غبار سیه از روی رخم پاک کنید ...

به چه کار ایدم این چشمه ی خون ؟؟...

این تن مرده ی مرگ ...

که تن زنده ی من کرده چنین اواره ...از کف سینه ام ارید برون !!

ببرید ... ببرید در بیابان سکوت :

زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:52  توسط سالوش  | 

سلام ...

چرا تابستون تموم نمیشه ... انگار تو طالع من نوشتن هر سال شهریور باید انقدر سنگین باشه ...

اه ...

خدایا چرا انقدر تو صبوری ... اگه ما هم انقدر که تو صبر داری صبور بودیم که دیگه اسممون بنده نمیشد ... خدایا همیشه شکرت کردم بازم میگم شکر

12 روز پیش بهم خبر دادن چند ماه دیگه عمه میشم ...

خیلی خوشحال شدم ولی میدونید چه ارزویی کردم ... همون لحظه با تمام وجود از خدا خواستم که تا وقتی اون به دنیا میاد من بمیرم که اسم منو بذارن رو بچشون ... حداقل اسمم زنده باشه که فراموش نشم ... اره بعد مردن فراموش نشیم ... چه روزگاریه ... الان که زنده ایم انگار نه انگار که سالوشی هست .... شاید وقتی مردیم بگن راستی یه دختری بود که نشناختیمش و رفت ...همین بسمه که بفهمن بودم ... نمیخوام الان بدونن که هستم ...

دیگه خداییش دارم کم میارم ... دیگه دارم خفه میشم ... تو عمرم انقدر سر در گم نبودم ... تا الان خیلیا خواستن کمکم کنن ولی اونی که باید به حرفم گوش کنه فقط داره از دور ضجه هام رو نگاه میکنه

نمیدونم چه حکمتیه که نمیخوادم ...

خلاصه اینکه زندگی اونی نبود که فکرشو میکردیم ... هر چند از ما نظر نخواسته فرستادنمون ... که الانم باید منتظر بشیم کی دوباره نوبتمونه که برگردیم ... میگن ادم همون ساعتی که به دنیا میاد همون ساعت هم میمیره ... هر روز موقع عصر منتظر میشم ولی هیچی به هیچی ... شدم مثل اونایی که مریضی سخت دارن هر لحظه ممکنه اجلشون بیاد ... ولی هیچ بهانه ای هم واسه مردن نیست ...

دیگه موندم باید چی کار کنم ... فعلا که داریم میگذرونیم تا ببینیم بالاخره خدا چی میخواد ... بازم خدایا شکر ... فقط خدایا کمکم کن کاری نکنم که پشیمون بشم ... یه ایده و فکر بدجوری داره اذیتم میکنه ... چند وقتیه داره مثل خوره مغزمو میخوره ... دعا کنید تصمیم اشتباه نگیرم ... همین .. 

 

    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:6  توسط سالوش  | 

 

سلام ...

بازم یه سلام که میاد و ادم رو اشتی میده با دوران نبودن هاش ... میادو یه جورایی رشته ی کلام رو به دست میگیره و انگار نه انگار که قبلنا نبوده و الان داره یه جورایی خودش رو تو دل یه عده ادم جا میکنه ...

بازم یه سلام که ... دیگه نمیدونم چی باید بگم ... از نبودن هام ؟! ... از اینکه همه میان سراغم ولی به هیچکس سز نمیزنم ... ولی باور کنید به نت دسترسی نداشتم ... وگرنه از خجالت همتون درمیومدم ... همه ی اونایی که بهم لطف دارن ...اره ... میدونم کافی نت به درد همین روزها میخوره ولی راستش رو بخواین اهل کافی نت رفتن نیستم ...

این تابستون اصلا خونه نرفتم ... از اول تیر که امتحاناتم شرو شد تا اخر تیر ... بعدش یکراست از همدان رفتم کرمانشاه مثلا مسافرت ...بعد از تقریبا ۱۰ روز دوباره برای یک دوره مربی گری که مدرکش فوقالعاده میتونه به دردم بخوره اومدم همدان ولی از اینکه اومدم پشیمونم ...کاش این دوره رو ول میکردم و به فکر مدرکش نبودم ... تا الان هم از نظر روحی و هم از نظر فکری راحت بودم ... الان که تشویش و نگرانی هم اضافه شده ... ولی با این حال تا ۲۰ ابان منتظر میمونم تا از موقعیت با خبر شم و تا ۱ اذر هم چشم به راه... تا اون روز تلاشم رو میکنم ...... در غیر این صورت حداقل پیش وجدان خودم سر بلندم که به قولم وفا کردم ...

بازم میام مینویسم ... بازم میگم از همه کس و از همه جا ... چون به غر از اینجا جایی برای فریاد زدن ندارم ...

بازم بهم سر بزنید منظرتونم ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 17:54  توسط سالوش  | 

 

 

  شب ...

     ماه ، ستاره ، نور

                                   آسمان تاریکیست !!

             دلتنگ ِ دلتنگم

                                 دلتنگ ِ تنهایی

                                                      دلتنگ اشک

             اشک ِ دلتنگی

                                                          دلتنگ ِشعر ، نقاشی ، مداد صورتی

           دلتنگ ِگریه،خنده ، غم ، ماتم

 

               دلــــــــــــــتنگـــــــــــــــــــــــ    مـــــــــــــــرگـــــــــــــــــــــ  !!! ...

 

هیچی نداشتم بگم ... به غیر از این چند کلمه که اینا خودشون یک عالمه حرفن ...

  فقط باید بفهمیشون ...

  میتونی  بفهمیشون ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:22  توسط سالوش  | 

بازم یه سلام بی هدف دیگه ...

امروز یکی دیگه از روزهایی که اگه مجبور نبودم دردسر نفس کشیدن رو تحمل نمی کردم ...

امروز بعد از مدتها اومدم حرفام رو بنویسم ... بازم تو این محفلی که فقط و فقط و فقط مال خودمه بنویسم و بگم ... بازم بگم چه ها گذشت و چه ها می گذرد ... ولی اصلا دستم به نوشتن نمیره ...

باز حرفام از گلوم بیرون نمیاد ... بازم همشون جمع شدن ... گوشی هم نیست که بخواد اینا رو بشنوه ... همش که نوشتن نیست ... این ماه دو ساله که من دارم مینویسم و هیچی به هیچی ... هنوزم به نوشتنم ادامه میدم ... حالا اخرش چی میشه نمیدونم ...

دیگه دارم کم میارم ...

چند روزیه که اومدم خونه  ...

ولی هر بار که خواستم چیزی بنویسم هیچی به ذهنم نمیرسید ... تا دیگه امروز دلو زدم به دریا ...اگه اینارم نمینوشتم معلوم نبود چه به سرم میاد ... یه درد سر دیگه که حوصله ی اونو اصلا ندارم ... امتحانات هم داره شروع میشه این از همه بدتر ...

باز باید برم ... باز باید بخوانم و باز باید بنویسم ...

میرم ببینم چی به سرم میاد ...

باز هم بــــــــــــــــــــــــای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 15:15  توسط سالوش  | 

سلام ...

بعد 1 ماه و نیم اومدم ...

نمیدونم چرا دست و دلم به کار نمیره ...

خیلی تنبل شدم ... از اصرات بخور و بخواب خوابگاهه . کلاسام رو هم همش بعد از ظهر برداشتم شبا تا صبح با بچه ها مسخره بازی در میاریم تا 4 صبح ... بعد اونم میخوابیم تا 12 ظهر ...

... درسام هم از یه نوع 180 درجه تغییر کرده ... شیمی کجا روانشناسی کجا

چند واحدی رو که عمومی پاس کرده بودم رو میگن قبول میکنن ولی هیچ خبری نیست ...

از این رشتم خیلی راضیم ... شیمی رو هم دوست داشتم ولی این یه چیز دیگس ...

ازاین به بعد هر بازدیدی که میبرنمون رو اگه بتونم میام براتون تعریف میکنم ...

اخه بازدیدامون تکه ...

این رشته تنها فرقش با بقیه رشته ها اینه که باید روحیه داشته باشی ... روحیه خیلی زیاد ...

اگه بگم چه چیزا و چه موجوداتی رو میبینیم و بهمون میگن اینا ادمن خدا رو به خاطر هر چیزی که دارین شکر میکنین ...

بازم میام ... این سری بقیه چیزا رو تعریف میکنم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:13  توسط سالوش  |