...
سلام
میدونم خیلی وقته نبودم ... وقتی خونه نیستم دسترسی به وب سخته ...
انشالله بعد از این به موقع میام ...
شما همیشه بیاین ...
به امید دیدار ...
سلام
میدونم خیلی وقته نبودم ... وقتی خونه نیستم دسترسی به وب سخته ...
انشالله بعد از این به موقع میام ...
شما همیشه بیاین ...
به امید دیدار ...
كسي ميان زمزمه هاي باد و خاك و آفتاب،
خبر از آب مي گرفت
در حالي كه كوله باري از برف زمستان داشت
و سوي تاريكي مي رفت ...
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
(( مرا فریاد کن ... ))
شاید این بار نوبت من باشد ...
که آخرین مهمانی ماه خدا را تجربه کنم …
وقتی یادم میاید خیلی ها بودند که پارسال آخرین ماه رمضانشان را
تجربه کردند،
دلم میـگـیــــــــــــــــــرد …
عیدتان شاد ...
کوله بارت بربند
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد
که به مقصد برسیم
و بشناسیم خدا ...
و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم ...
میشود کاری کرد که رضا باشد او
ای سبکبال
در این راه شگرف
در دعای سحرت
در مناجات خدایی شدنت
هرگز از یاد نبر
من جامانده بسی محتاجم ...
زیاد وقت صرف ساختنم نکردن.
با هرچی که دم دستشون بود ساختنم.
همینقدر که دیگران باور کنن که وجود دارم.
و من هروقت که بارون میباره و گودال جلوی پام پر از آب میشه، و آیینه ای میشه واسه دیدنم،
چشمام پر از اشک میشه
و به خودم میگم: بیچاره پرنده ها ،حق دارن ازم بترسن،
دلم کلی میگیره.شاید اگه منو یه کمی بهتر میساختن، ...
حالا یه مترســـــــــــــــــک تنهای تنها ،
توی دنیای به این شلوغی نبودم.
در این دنیا همه چیز ماهیت خود را از دست داده
حتی انسانیت
دیگر اصراری بر انسانیت نیست ...
دورادور دلی هست و اشکی و خدایی
در این نزدیکی چشمی نیست
که به خاطر تو تر شود
اینجا همه به خاطر دل داغدیده شان اشک میریزند
اینان به جنازه ات نمینگرند ...
که دلشان برای تشییع جنازه ات تنگ شده
راستی تو هم بر ما و زمانه ی ما گریه میکنی ؟؟
اشک هایت را پاک کن ...
مادرت طاقت دیدن اشک هایت را ندارد ...
امدنم را دعوتی بود
رفتنم را اما ...
تاریخ مصرف ادمها را کدام کارخانه مشخص میکند ؟
هیچ گاه نفهمیدم
من فاسد بودم ؟
یا تمام گشتم
هیچ گاه نفهمیدم
رهگذر گیج ز هر عابر و هر کس پرسید :
پس خدا کو ؟
نکند گم شده است ؟
همه از پرسش او
سخت به خود لرزیدند ...
جای من اینجا نیست
قفسم دلگیر است
گرچه جنسش ز طلاست
مرغ روحم عطش بال گشودن دارد ...
اسمان منتظر است
شوق رفتن دارم
شوق پرواز به اغوش خــــــــــــــــدا ...
به همانجا که مرا می طلبد
به مکانی مطلوب
باید از بند تن ازاد شوم
اسمان منتظر است ...
سلام ...
میدونم خیلی وقت بود نبودم ... جوری که اون یه کمی هم که در خاطره ها مانده بودم فراموش شده ...
چرا نبودم بماند ... مهم نیست ... مهم اینه که بتونم بمونم ... هرچند بودن و نبودنم چه فرقی میکنه ...
... اگه منو یادتون میاد بازم بیاین ...
چقدر بده وقتی گناه میکنی و از خدا انتظار داری دعاهات و ارزوهات براورده بشه ...
خدایا حق با توست ...
پس راضیم به صلاح و مصلحتت ... هرچی که باشه ...
فقط کمکم کن و تنهام نذار ...
همین ...
به اینان که خود را بهترین میدانند بگویید صدای قهقهه از بالا دستهاست
انان به افکار اینان میخندند
...
زندگی پرده های نمایشنامه ایست با پایانی مبهم
و برای درک پایان ناگزیر به تماشای پرده های آن یکی پس از دیگری هستیم که در کنار هم معنا و مفهوم پیدا خواهند کرد
و مرگ تجلی زیبا ترین پرده و رهایی از زندانیست به اسم زندگی